۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

عاشقانه های بی مخاطب





سکوت سلول هایم را سنگین کرده
و ساعت شمار
چون چشمان جغدی
تمام لحظه هایم را زل زده اند 
و شب 
این تیره ی مذاب
در جدار عنکبوتی پنجره ها 
به خواب رفته،و من
از تنهایی و تاریکی و سکوت
چنان هراسانم که
خفاش ها را به میهمانی 
کرم شبتاب می خوانم
آه اگر چراغی بود...
***
شب در راه است
و تنها شمع خانه رو به خاموشی ست
رد پایی نیست و بید ،مغموم
خود را به دست باد سپرده
کلاغی بر نارون پیر
برف را بشارت می دهد
و اشیاء
در قاب زمستان خمیازه می کشند
آیا باغچه 
 بهار دیگری را سلام خواهد کرد...



ژاله ابیض

هیچ نظری موجود نیست: