۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

ببین چه سان نشسته ام به دولت خزان خویش
به دست باد داده ام دوباره خانمان خویش

گهی چو ریگ مرده ای میان رود می روم
گهی چو ریشه می تپم درون خاکدان خویش

شکسته بال ـ  رفتنم در این دیار پرحصار
نشسته پر گشوده ام بسوی آسمان خویش

به لوءلوء ستارگان کبوترانه می پرم
کجای دل قفس کنم نیاز بی امان خویش؟

نه تاب ماندگاریم،نه در شتاب رفتنم
چگونه بازگویمت جدال درنهان خویش؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

برخورشیدباوران،نوروز خجسته باد

چراغ دل و خانه افروز کن
به تن سبزه پوش و گل اندوز کن

چو ژاله غبار از رخ باغ شوی
دوباره سلامی به نوروز کن

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

من کافرم به آسمانی

که پرواز را به سخره می گیرد

و آتشگاه را خاموش می خواهد

همان به...

از باغچه ی کوچکی

نظاره گر گاوان و خرانی باشم


که با  هر غروب آفتاب

به آغل هایشان باز می گردند

و روز را نشخوار می کنند

من 
       بی عشق
                          کافرم...

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

جاودان باد سورآتش


بوی خورشید و عطر گندم زار
در رگ خاک خفته جاری شد


بر زمین می دمد طلایه ی نور
باز (آنجا)هوا بهاری شد


صبح تابان به پنجه ی خورشید
سفره گسترده تا به سینه ی کوه


شام تیره نماند و سرما هم
خنده آمد به لب پس از اندوه


خیز و با من در طرب بگشای
سبزه در آب و سکه احسان کن


پای کوبان به دشت و صحرا شو
سرد بگذار و شعله مهمان کن!

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

دکلمه ای از یکی اشعارم باصدای آزاده اجتماعی و میکس مهران مقدم، سپاس از هر دو دوست نازنین

بگو عزیزم سیب...

هراس تنهایی ،هجوم یک تردید
دوسایه ی لرزان ،ومرد می خندید!
حضور خسته ی زن،دو آیه ی منفور
کشیدن یک دست،و کودکی موبور!
تمام قامت زن به روی پا افتاد
نوشته را برداشت و حلقه را پس داد
**
دوباره سفره ی عقد و دست چک در جیب
دو هفته ماه عسل،بگو عزیزم سیــب!
*
دوسال پرپر شد،دو ضربه ی ساعت
نگاه مانده به در، صبوری و عادت
*
دو صندلی ،دو سکوت،لبی که ماسیده
و حس مشکوکی که دیر جنبیده
هراس تنهایی،هجوم یک تردید
دو سایه ی لرزان ومرد می خندید!
حضور خسته ی زن،صدای ناله و آه
دو آیه ی منفور و کودکی در راه!
**
دوباره سفره ی عقد و حس و حال عجیب
دو هفته ماه عسل،بگو عزیزم سیـــب!!

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

زن ایران زمین هرجا که باشد




شکوه قرن ها افسانه دارد
هزاران باغ گل پروانه دارد


به زیر(چادر)خاورمیانه
جدالی با بت مردانه دارد

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه



بچرخان و بگردانم

گسست آخر ز پای دل کمند اختیار امشب
به دریا رو نهادم من،به خویشم واگذار امشب

زبس که ساده دل دادم به باورهای مستانه
رها می خواهم این دم را،زاحوال خمار امشب

ز یار و یاد و باورها دلم انبوه اندوه است
ببار ای ابر باران شو،که شویم این غبار امشب

چنان از گریه لبریزم در این سرداب بی حاصل
به دریا هم نمی گنجد،نگاه سوگوار امشب

بیا ای خسته از انسان در این منظومه ی تکرار
به رقص سایه ها بنشین، به سایه دل سپار امشب

چنان می خواهمت از جان،که ماهی آب دریا را
توگر می خواهیم از دل،زمستان کن بهار امشب

بگردان و بچرخانم چو آتشدان به دور خویش
سپند و کندر دل را بسوزان بی قرار امشب

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

فریاد ز تنهایی ،من قبیله می خواهم
رقص و دامن سرخ پر ملیله می خواهم


خسته ام ،هم آوا شو،در شکن، صدایم کن
می نوش و بنوشانم،از غصه رهایم کن


سیمین تن گلپوشم،شب ریخته بر دوشم
جز پیرهن مهتاب, شب جامه نمی پوشم


بشکن در پرهیزم.در من به تماشا شو
با خویش درآویزم، جمع من تنها شو


هستم همه جا هستم،برخیزو شکارم کن
صد شعله نهان دارم،با بوسه عیارم کن


در بند نمی گنجم با این همه شیدایی
بازآ که دری تازه زین معرکه بگشایی