۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه



ای کاش ای کاش
ابرهای سترون 
درپس بغضی صدساله
بهم می رسیدند و درهم می پیچیدند و خاک را
بشارتی دوباره می دادند
به غسل باران
ای کاش اینبار
قدقامت درخت
به نیت جام بسته شود
و ساقیان شبکار
به مستی روز دعوت کنند
لب سوختگان بر خاک فتاده را...!

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

كاریکلاماتور

با حرف های بودار می توان آش حکومتی را پخت!!

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

در میان وز وز این همه مگس و 
زنگ زنگوله ها
آهنگ نام تو
چه خاصیتی دارد که حتی 
ماران و کران را هم 
به جنبش وامیدارد؟!

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه


کتاب ...

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

 جنگل مولا...!

 ناظم مدرسه چهارم آبان زنی بود با قد متوسط و کت و دامن نوک مدادی 

 که از بس آن را شسته و اتو زده و پوشیده بود برق اتو را می شد
 از روی لباسش دید.
 هرصبح مانند یک نظامی با خط کش چوبی در دست ازصف کلاس
 اولی ها تا ششمی ها سان می دید و بدا به حال کسی که یقه سفید
 روپوشش کج نشسته و یا زیرناخنش کمی کثیف و یا بلند بود با همان خط کش
 نوازشی به پشت و بازو و گاهی هم کف دست بچه ها میداد
 و چون من ناخنم کوتاه و تمیز و یقه ام مرتب بود و اوطبق
عادت هیچ کس و هیچ چیز را از نظر دور نداشت،
 بخاطر موهای بلند و پرپیچ و تابم به من می گفت جنگل مولا!
هر چند هنوزهم نمی دانم جنگل مولا کجاست و از آن سال ها
 جز خاطره ای گنگ چیزی به یادگار نمانده اما هر وقت موهایم
 را شانه می زنم  صدای ناظم مدرسه را می شنوم
که به همراه قهقۀ بچه ها از راه آب وان حمام از من دورو دورتر می شوند!!

۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه



می دانی ای عزیز
ای نسل خبط و خون
ای راوی هبوط
در وادی سقوط
گر چه به هردلیل
راهی که میروی
پیوسته بسته است
جامی که دادنت
ساقی – پیشه مست
درجا شکسته است
اما عزیزمن
اینی که میرود
آسان ز دست و دل
مابین شد و مد
با نام زندگی
عقدش بنام توست
بیهوده سر مکن
در ماندنش بکوش
زین جام بی بدیل
تا زنده ای
 بنوش...

۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه



باید
 کفشی برای نلغزیدن
 در خیابان های سرخ رنگ
و چشم بندی
 برای ندیدن ( طلوع و غروب) آرزوهای برباد رفته
برای خودم بخرم
باید
لباسی با جیب های گشاد برای خودم بدوزم
 تا دستانم را خوب پنهان کنند
باید سمعکم را در خانه جا بگذارم
و چمدانم را پرکنم از بی تفاوتی و به سوقات ببرم
می خواهم به  خاورمیانه  سفر کنم...




۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

چند کاریکلاماتور:
(حرف)


۱-آنقدر واژگان را سبک و سنگین کرد تا تعادل زبانش بهم ریخت!
۲- آنقدر حرفش را مزه مزه کرد تا دیگرچیزی برای گفتن نداشت!
۳- آنقدر با واژگان بازی کرد تا شهربازی باز کرد!

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

آنگاه که باران
درتیرگی بی انتهای شب
بر قدمگاه زنان منتظر
بوسه می زد
فهمیدم
 فاحشه گان را 
 رسالتی دوگانه بر دوش است
که فقط
 در فهم رفتگران می گنجد!