۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

مردگان شایسته احترامند
اما...
زندگان محترم ترند

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

پیوسته نگاه ما به خون آلودند
آرامش ما را به جنون فرسودند
گفتند فرشته ازپس- دیو آید
این جمله ببین چه واژگون فرمودند!

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

هر شام که با خیالت در آمیختم
شاخه گلی بر دیوار آویختم
بگو زمستان بیاید
برف ببارد
و توفان درو کند
این خانه(هوای)پاییز ندارد...

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

آنقدر صدای بیگانه در گوشمان پیچیده 
که دیگر،
صدای هیچ آشنایی را نمی شناسیم
و آنقدر قلبمان از ترس لرزیده
که با هیچ تکانی
فرو نمی ریزیم
نکند بی خبر مرده باشیم...!؟

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

امروز را
بر پتک ثانیه ها به دار می آویزم
و در چادر سیاه شب
تا گورستان دیروزبدرقه می کنم
شما را نمی دانم
اما من، هر روز
قسمتی از جغرافیای تنم را به تاریخ می سپارم
تا در فردای ناگهان
در گوشه ای از خاک وطن
سنگ نبشته ای شود به یادگار
آنجا را نمی دانم،اما اینجا
دست های دوستی ،همچنان سردو بی چراغند 
و می دانم
چمدانی را که دیروز بسته بودم
تا فردا باز نخواهم کرد
و هنوزهم
با کلید خاطرات دیروز
قفل تنهایی امروزم را باز می کنم
وبا امید و عشق
سرـ زندگی را گرم کرده ام
کسی چه می داند
شاید فردا
 جفت شش بیاید...!

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

چرخ در باد زدن،بال شکستن تاکی
در پس پنجره ها ،چله نشستن تاکی
خشت برآب زدن ریشه نبستن تا چند
تا به کی با من ـ  خود رفتن و رفتن ،تاکی...!؟

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

قبول ضدارزش ها،تایید جهل ماست

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

باز نشسته در سرم مرغ همای باورم
بوی بهار می دهد آب و هوای دفترم

این شب تیره سر شود،گفت به من ستاره ای
گفت که تازه می شود دیدن روی مادرم

گفت نگاه کن افق،پنجره ی سحر گشود
بال کشیدم از قفس،سایه به سایه می پرم

باز نوای عاشقی می رسد از دیار دل
رانده ام آل مویه از شهر به شهر کشورم

مستم از این مژده چنان، نیست مرا زمن نشان
آتش و آب و آینه ترجمه کن ز پیکرم...

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

من فقط خواب دیده بودم ،همین...
اولین بار که نقاشی کشیدم،کلاس دوم بودم.
تو نقاشیم پدرم نبود،مادرم لای یه ملافه ی سیاه ایستاده بود و
برادرم دستاش از گردنش آویزون بود و خواهرم چهارتا پا
داشت،معلمم (خانم روحانی)نقاشی رو برد دفترو بعد هم به من
گفت باید فردا با پدر و مادرم به مدرسه بیام.
پدرم با دیدن نقاشی تعجب کرد و مادرم نگران شد و روز بعد به
مدرسه نرفتم،اما با مادرم رفتیم پیش آقای دکترودیدم که نقاشی
من روی میزش هست.
دکتر مدام سوالهایی میکرد که من اصلن منظورش رو نمی فهمیدم
،بعد از مادرم پرسید:کسی تو خانواده جدیدن فوت کرده،نوزادی 
به دنیا آمده،منزلتون رو عوض کردید ،اتفاق مهمی افتاده؟
پاسخ همه ی پرسش های دکتر، که مادر نگرانم را نگران تر می کرد
،همه با نه به پایان رسید و هنگام خداحافظی دکتر به مادرم گفت که: 
دختر شما دچار افسردگی شدید شده و از یک غم پنهان رنج میبره و باید
تحت مداوا قرار بگیره و نسخه ای داد به دست مادر!.
هر شب قبل از خواب باید قرص می خوردم و بعد از اون روز، نقاشی های 
من اول می رفت دفتر و بعد هم باید به پدر و مادرم نشون می دادم.
من نفهمیدم چرا ،اما می دونم که من اون نقاشی رو شب قبل خواب دیده 
بودم،فقط همین...!!

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

سادومازوخیسم یعنی:
با دست پس زدن 
و با پا، پیش کشیدن!

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

چشم سوم!


گفت :برخیز و بنویس آنچه را که می بینی
گفتم...
نوشتم هرآنچه را که تا کنون با دو چشم دیده ام
گفت نه!
پس از این...
هر آنچه را که با چشم سوم دیدی بنویس
و صبح
شاعری بودم با پنج کیسه ی زباله...!

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

گمشده...
تازه از روستا آمده بود با همان صفا و سادگی روستایی ،لباس های تنش بی سلیقگی صاحبش رو به رخ می کشید و هیکل نافورمش می گفت که خیلی اهل سلامت نیست اما ابروهای کمانی و پرپشت و سیاهی داشت و پوستی سبزه ،که اگر کمی سفیدتر بود زیباتربه نظر می رسید(این رو خودش یک روز با کمی گلایه و کمی  دلخوری نسبت به خودش ،بعد از یک شب نشینی در حال برگشت به من گفت)می گفت می دونی چرا تو بیشتر مورد توجه هستی ،گفتم نه ،مگه من مورد توجه هستم،اگر هم باشم متوجه نشدم،با آرنج زد به پهلوم و گفت آره جون خودت متوجه نشدی،پس اون طنازی ها و عشوه گری ها چیه که از چپ و راست هدیه می کنی!گفتم عجب ،پس هم صحبت شدن و با دیگران صمیمانه برخورد کردن یعنی دلبری و...ای بابا دختر این حرف ها چیه ،وقتی وارد مجلسی میشی خوب باید با مردم ،حتی برای ساعتی هم که شده مهربان و بدله گو باشی،مگه اومدی عزاداری،گفت نه تو خیلی شهری شدی و دیگه حجب و حیا سرت نمیشه!
دوسالی گذشت ودوست عزیز به سروسامان رسید و روزی در خیابان دیدمش تو هوای ابری عینک آفتابی زده بود و سگ پودلی رو دنبال خودش می کشید!با تعجب گفتم اـ ـ تو و سگ،مگه نماز نمی خوندی؟خنده ای کرد و حرکتی!!گفتم حالا چرا تو این هوا عینک زدی،گفت وای... از دست این مردم ! عجله داشت و رفت ،مسیرها عوض شد و فاصله ها بیشتر،چند سالی میشد که ندیده بودمش ،تا تو یک مهمانی در گوشه ایی با چند نفر نشسته بود،نشناختمش،تیپی و هیکلی و لباسی،خداییش زیباترشده بود ،در حین ماچ و بوسه ،مردی ازروبرو علامتی داد ودوست من هم گفت، همونی که برات ازش تعریف کردم و رفت نشست پیش آن آقا و برای من هم صندلی خالی گیر آورد و نشستم،روزهای بعد بیشتر و بیشتر هم دیگر رو می دیدیم و هربار اون آقا بود،دیگه طاقت نیاوردم و پرسیدم فلانی، شوهرت کو؟با خنده گفت فرستادمش روستا ،یعنی خودش هم از اینجا خسته شده بود و حوصله ی شهر رو نداشت،من هم هر چند وقت یکبار میرم پیشش!...دیگه مثل سابق دوستش نداشتم و احساس بدی بهم دست میداد وقتی خیانت رو با چشم های خودم می دیدم،از حرکات و گوشه و کنایه های من متوجه شد و بعد از چندی کم کم زمزمه کرد که از شوهرش جدا شده و فقط باهم رابطه ی مالی دارند!!
چند روز پیش دوباره دیدمش همانطور که داشت گیلاسی تو دهن اون مردک می کرد گفت که یک ماه رفته بوده روستا و تازه برگشته،رفته بود ویلای تازه سازی رو که شوهرش براش ساخته بود بنام بزنه!
نگاهی بهش کردم و گفتم پس باید دوجانبه بهت تبریک گفت،با تعجب گفت چرا؟
گفتم هم بخاطر ویلادار شدنت و هم بخاطرشهری شدن!لبی ورچید و بوسی فرستاد و  گفت اـ ـ ـ برو بابا دلت خوشه،امل !!و چرخی زد و رفت...!