۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

عاشقانه های بی مخاطب





سکوت سلول هایم را سنگین کرده
و ساعت شمار
چون چشمان جغدی
تمام لحظه هایم را زل زده اند 
و شب 
این تیره ی مذاب
در جدار عنکبوتی پنجره ها 
به خواب رفته،و من
از تنهایی و تاریکی و سکوت
چنان هراسانم که
خفاش ها را به میهمانی 
کرم شبتاب می خوانم
آه اگر چراغی بود...
***
شب در راه است
و تنها شمع خانه رو به خاموشی ست
رد پایی نیست و بید ،مغموم
خود را به دست باد سپرده
کلاغی بر نارون پیر
برف را بشارت می دهد
و اشیاء
در قاب زمستان خمیازه می کشند
آیا باغچه 
 بهار دیگری را سلام خواهد کرد...



ژاله ابیض

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

عقل سرخ...(این شعر بر اساس یک داستان واقعی سروده شده)

دوباره آشفته شد،خواب شبانگاهیم
نهیب زد جان به دل، بیا که من راهیم


کشاکش جان و دل،بین که تماشای است
کشان کشان می برند،هر دو به رسوایم


آن کندم هی طلب،شیفته شو،شیفته
این زندم هی نهیب،رخت تو آویخته*


این شود از آن جدا،شور تمنا کند
آن ببریده ز این،روی بهم ریخته


دیده تراوش کنان،ناز به جان می خرید
عقل فغان داده سر،منت دل می کشید


جنگ چو مغلوبه شد، در وسط کارزار
روح گریزی زد و، از قفس تن پرید...




(رخت تو آویخته:کنایه به پیری می زند)
 

خاکیم و با شوق به ایران بسپاریم

اکنون که زمستان شد و ما راهسپاریم
اندوخته ی خویش به یاران بسپاریم


خورجین بسپاریم زمین دوختگان را
درویش گداییم و فراوان بسپاریم


اندوخته ی دل که همی خالی و پر شد
در خاک نهان کرده،گریزان بسپاریم


از خانه بسی خاطره ها مانده مرا یاد
پیچیده کفن با غم هجران بسپاریم


از دوست چه گویم که همه درد و غم از اوست
بنهاده به سر با لب خندان بسپاریم


از حاصل این عمر مرا چون ثمری هست
بر دیده نشانیده به باران بسپاریم


گر عمر مرا هیچ نیاموخت،بیاموخت
اندازه بکوشیم و به وجدان بسپاریم


آشفتگی و ترس به دل راه ندادیم
خاکیم که با شوق به ایران بسپاریم

ژاله ابیض -

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

تویی

در نهان خانه ی دل، تابش خورشید، تویی
گردش نقطه ی پرگار در این دید، تویی
تو همان مرتبه ای تا در باغ ملکوت
قصد معراج من از، کفه به ناهید، تویی

گفتـــــــــم و گفت...- ژاله ابیض

 گفتم فغان ز دستت تا کی ز دل کشیدن
گفتا ز دست خوبان،جز این چه چاره دیدن


گفتم که در ره عشق،عشاق در ستیزند
گفتا چه می توان کرد جزخون دل چکیدن


گفتم به سر چه داری جز غمزه در خور دوست؟
گفتا دلی برای، هم وصل و هم بریدن


گفتم که ماجرایت آشفته کرده مارا
گفتا جز این چه خواهی بر جان و دل کشیدن


گفتم که از قفس شد این دل به بام کویت
گفتا شکسته پر را،کو طاقت پریدن


گفتم خزان به راه است،خورشید وعده دادی
گفتا به سایه خوش باش تا لحظه ی دمیدن


گفتم که خسته راهم،تا کی مراست رفتن
گفتا که دل بباید تا مرز جان تپیدن


گفتم ز گفتگویت حاصل نبود ما را
گفتا چه خواهشت بود،جز گفتن و شنیدن


گفتم که دیدن دوست در ناگهان رفتن
گفتا که این تمنا، باید به جان خریدن...!

بی ریشه گی - ژاله ابیض

نهالی ریشه اش بر آب می بست
دلش را بر دل تالاب می بست

گلی گفتا ز سستی پا نگیری
زهی افسوس در مرداب میری

نسیمی گر وزد،چون بید در باد
نهال دیگری،ناید به فریاد

نه بازی دانه از مرداب گیرد
نه قویی در کنارت تاب گیرد

نداده میوه ای هرگز درختی
که در گنداب می روید به سختی

کلاغی گر به مردابی بمیرد
سراغش را به جز کرکس،نگیرد

اگر در خاک بودت ریشه جایی
زمین می گفت که تو،همکیش مایی


شکوفه می نشست بر شاخسارت
غزل می خواند بلبل،در بهارت

به دورت باغ بود و سرو و شمشاد
و باران شاخه ات را بوسه می داد...