۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

آه ای آزادی...
ای که در کوچۀ بن بست گرفتار شدی
در کدامین شب بدمست بدهکار شدی؟
تو کجایی که شوم راهی و پیدات کنم
پیش رو آورمت، خوب تماشات کنم
تو کجایی که جهان بی تو تماشایی نیست
بی تودر پردۀ شب روزن فردایی نیست
تو کجایی، کمر مرد ز بیداد شکست
زخم زن، خوب نشد، ناله به فریاد نشست
تو کجایی که درین جنگل خونبار وحوش
جز صدای تبر و تیر نداریم بگوش
تو کجایی، تو کجایی به کجا جان دادی
ای جهان بی تو کژ و پست، تو ای آزادی...

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه


آنکه زندانی عقاید خویش است از آزادی دیگران رنج خواهد برد!
***
 طلبکار چون دستش به بدهکار نمی رسید، دست به دامن زنش شد!!
***
جراحان (خوش بینی) را در جامعه رواج دادند!
***
جایی که آب از آب تکان نخورد، مرداب خواهد شد!
***
مرغی که از قفس پرید، پرواز را قبلن آموخته بود!
***
خروس بی محل ، غریب ترین موجود روی زمین است!
***
پس از آخرین یوسف، گرگها همدیگر را می درند!
***
وضعیت باران های سمی را گرگ های باران خورده بهتر می دانند!

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه


در گوشۀ یک سیاره سرگردان
جایی ست، که با هر تک سرفه
لخته های خون
 علف ها را سیراب می کند
  و پدران سند گرو می گذارند
تا دوباره لبخند فرزندانشان را بخرند
 امواج مرگ
تنها موسیقی رادیوهاست
 ومادران  وحشت زده هر شب
کودکان دوسر می زایند
اما، هستند هنوز گوسفندانی
که چهارشاخ
به چرا مشغولند...!

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

تاریخ قطب نمای روندگان است برای رسیدن به آینده.

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

کودکی

 فارغ از قال و مقال خانه
پستان مادر را می مکید و
 با چشمان ده قیراطی اش
در دوردست ها 
 زنی سبکبال را می دید
که  تمام شهررا لبخند زنان سلام می گفت 
و به دخترانش
 مرگ قیصر را بشارت می داد...!

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

تمام چراغ ها قرمزند
و عابران
بی توجه به خط سفید
عبور می کنند
بس است،
 دکمه را فشار بده
می خواهم به خانه برسم!

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

چند کاریکلاماتور:

در زنگ انشأ، بچه های فقیر همیشه علم را انتخاب می کنند
چون ثروتمندتر از معلم شان، ثروتمند دیگری را نمی شناسند!
***
تاری را که عنکبوت می نوازد، صدایش را فقط حشرات می شنوند!
***
وقتی فکرش روشن شد، شب پشت در ماند!
***
برای عبور از دشواری ها، پای دل را به دست عقل داد!
***
قطب جنوب، برادر ناتنی قطب شمال است!
***
آدم برفی، از دیدن این همه قالبهای یخی متحرک، به زندگی پس از
مرگ ایمان آورد!
***
زبان سکوت، هیچ شنونده ای ندارد!

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه



بر  بال  هوس! 
   

بخواند اگر صبح فردا خروس
بپاشد طلا آسمان فرق طوس

بپاخیزم از بستر سرد خواب
 بیاویزم از گردن   آفتاب

بریزم ز سر خواب دوشینه را 
 بشویم ز تن  تلخ چرکینه را

  بگیرم دلم را میان دودست
به پروازش آرم به بالا ز پست

سر ار پا کشد  پا نهم برسرش
 به دریا بریزم همه باورش

برقص آورم دشت و صحرا و رود
که خرگاه کیوان برآرد درود
             * 
چنانم  چنانم چنانم به پیر

که گرگ دلم کرده آهنگ شیر!

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه



دیگر
 هیچ وارثی برجای نمانده
من،  امروز دیدم ، دیدم که عریان بودند
 وقتی  که از سنگرهاشان بیرون آمده
و شناسنامه هایشان را
در آتش انداختند!
و چیزی برای آینده با خود برنداشتند
اما سوگند به البرز کوه
 دوباره ازدل همین خاک 
شهسوارانی بپا خواهند خواست
و ما
 تاریخ را
 به یمن حضورشان
با افتخار به آیندگان خواهیم سپرد...


۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه



ای کاش ای کاش
ابرهای سترون 
درپس بغضی صدساله
بهم می رسیدند و درهم می پیچیدند و خاک را
بشارتی دوباره می دادند
به غسل باران
ای کاش اینبار
قدقامت درخت
به نیت جام بسته شود
و ساقیان شبکار
به مستی روز دعوت کنند
لب سوختگان بر خاک فتاده را...!

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

كاریکلاماتور

با حرف های بودار می توان آش حکومتی را پخت!!

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

در میان وز وز این همه مگس و 
زنگ زنگوله ها
آهنگ نام تو
چه خاصیتی دارد که حتی 
ماران و کران را هم 
به جنبش وامیدارد؟!

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه


کتاب ...

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

 جنگل مولا...!

 ناظم مدرسه چهارم آبان زنی بود با قد متوسط و کت و دامن نوک مدادی 

 که از بس آن را شسته و اتو زده و پوشیده بود برق اتو را می شد
 از روی لباسش دید.
 هرصبح مانند یک نظامی با خط کش چوبی در دست ازصف کلاس
 اولی ها تا ششمی ها سان می دید و بدا به حال کسی که یقه سفید
 روپوشش کج نشسته و یا زیرناخنش کمی کثیف و یا بلند بود با همان خط کش
 نوازشی به پشت و بازو و گاهی هم کف دست بچه ها میداد
 و چون من ناخنم کوتاه و تمیز و یقه ام مرتب بود و اوطبق
عادت هیچ کس و هیچ چیز را از نظر دور نداشت،
 بخاطر موهای بلند و پرپیچ و تابم به من می گفت جنگل مولا!
هر چند هنوزهم نمی دانم جنگل مولا کجاست و از آن سال ها
 جز خاطره ای گنگ چیزی به یادگار نمانده اما هر وقت موهایم
 را شانه می زنم  صدای ناظم مدرسه را می شنوم
که به همراه قهقۀ بچه ها از راه آب وان حمام از من دورو دورتر می شوند!!

۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه



می دانی ای عزیز
ای نسل خبط و خون
ای راوی هبوط
در وادی سقوط
گر چه به هردلیل
راهی که میروی
پیوسته بسته است
جامی که دادنت
ساقی – پیشه مست
درجا شکسته است
اما عزیزمن
اینی که میرود
آسان ز دست و دل
مابین شد و مد
با نام زندگی
عقدش بنام توست
بیهوده سر مکن
در ماندنش بکوش
زین جام بی بدیل
تا زنده ای
 بنوش...

۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه



باید
 کفشی برای نلغزیدن
 در خیابان های سرخ رنگ
و چشم بندی
 برای ندیدن ( طلوع و غروب) آرزوهای برباد رفته
برای خودم بخرم
باید
لباسی با جیب های گشاد برای خودم بدوزم
 تا دستانم را خوب پنهان کنند
باید سمعکم را در خانه جا بگذارم
و چمدانم را پرکنم از بی تفاوتی و به سوقات ببرم
می خواهم به  خاورمیانه  سفر کنم...




۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

چند کاریکلاماتور:
(حرف)


۱-آنقدر واژگان را سبک و سنگین کرد تا تعادل زبانش بهم ریخت!
۲- آنقدر حرفش را مزه مزه کرد تا دیگرچیزی برای گفتن نداشت!
۳- آنقدر با واژگان بازی کرد تا شهربازی باز کرد!

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

آنگاه که باران
درتیرگی بی انتهای شب
بر قدمگاه زنان منتظر
بوسه می زد
فهمیدم
 فاحشه گان را 
 رسالتی دوگانه بر دوش است
که فقط
 در فهم رفتگران می گنجد!

۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

شاه زاده پرسید: پس آدم ها کجایند؟
و گل پاسخ داد:

چون آن ها بی ریشه هستند
 باد براحتی می تواند باخود
 به اینور و آنور ببردشان
 و این
 درد بزرگیست...!(از کتاب شاهزاده کوچولوی آنتوان دوسنت اگزوپری)

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

سینه چون آتشفشانی پر خروش
می کشد تابوت تنها را بدوش
آنچنان می سوزد این بی بار و بر
گر به دریا افکنم آید به جوش...

۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه


آقای رئیس جمهور محبوب دیگران
من نه به شما و نه به هیچکس دیگری رای داده ام اما چون
 یک  ایرانی خارج از کشورهستم همه به من هم تبریک
 می گویند واز این روی  دچار ستمی مضاعف شده ام و
بعنوان یک ایرانی به زعم شما بیرون از گود  و بیخبر ازاوضاع ایران
 و گاهی هم جنگ طلب و اندکی هم وطن فروش وهمیشه
 نوکر اجنبی به همین دلایل با شرمنده گی خواسته های حداقلی دارم
 امید است که در هشت سال آینده به آن ها رسیدگی کرده
 و در آخرین روزهای ریاست جمهوریتان به رئیس جمهور
آینده که باز هم منتخب من نخواهد بود گوشزد کنید:  
۱ـ در سازمان ملل لطفن به دیگران فحش ندهید، چون شما
 سالی یکبار اینکار را می کنید و جوابش را ما هر روز می گیریم.
۲ـ لطفن با کت و شلوار برای ایراد سخنرانی در پشت
میکروفون قرار بگیرید تا مردم اینجا ما را با عرب ها اشتباه نگیرند.
۳ـ به همراهانتان سفارش کنید موقع گردش و یا خرید با مردم
 معترض سرشاخ نشده و گیس و گیس کشی و پلیس بازی نکنند
 تا اگر به هر دلیلی سروکارمان به پلیس افتاد با ما محترمانه برخورد کنند.
۴ـبرای سفرا یتان خانه های استخردار اجاره کنید که هروقت هوس زیرآبی
 رفتن کردند همانجا در پشت درهای بسته اینکار را بکنند تا اینجا ما
 را در استخرهایشان با دوربین های مداربسته تا فیهاخالدونمان را تحت کنترل قرار ندهند.
۵ـ لطفن قبل از سفر شکم همراهانتان  را حسابی سیر کنید تا در لابی هتل
 با چنگ و دندان به جان گوشت بوقلمون و لنگ مرغ  نیفتاده وباعث
 تفریح و سرگرمی میهمانان و مستخدمین نشوند .
۶ـ شما را به همین حداقل ها سوگند با درنظر گرفتن این خواسته ها بیش
 از این مایه شرمساری ما ایرانیان خارج گود که با جان و دل تلاش می کنیم وارد گود بشویم ،نشوید.

۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

لطفن یک صندلی اینجا بگذارید
می خواهم کمی فکر کنم...!


۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

قهرمانی نیست، پس زنده باد پهلوان پنبه ها!

 بسلامتی رئیس جمهور محبوب دیگری در ایران با مهر و تایید میلیون ها ایرانی داخلی  و
 خارجی  انتخاب شد و روسیاهی ماند برای آنانیکه شریک جرم نشدند!!
(هر چند ایشان در اولین نشست خبری آب پاکی روی دست رای دهندگانشان ریختند).
همواره چنین بوده، مردمی که بیشترین هزینه ها را چه با  جان عزیزان و مال و آبروی 
سالیان جوانی از دست رفته پرداخته اند وچه از سر اجبار، ترک یار و دیار کرده اند، باید
 چوب دوسرطلای جماعتی باشند که از دست مادر ناتنی شبانه روز بیشترین آه و ناله و
 گله و شکایت ها را می کنند  اما درست سربزنگاه باز به دامان همان زن بابایی پناه می برند
 که شب و روزشان را سیاه کرده و نمی گزارد حتی برای لحظه ای آب خوش از گلویشان پایین برود.
براستی ما ایرانیان چگونه موجوداتی هستیم ؟ آیا مشکل ما، ریشه در اخلاق و فرهنگ ما دارد
 یا  جنسمان سوای همۀ مردم دنیاست ؟ در زمانی که می شود با یک حرکت  دیوارهای ویرانه ای
 را که میرود برسرشان فروریزد با تمام توان تلاش می کنیم که سرپا نگهداریم و گاه،
 خانه ایی بتونی را با دینامیت به هوا می فرستیم واز ویران شدنش هورا می کشیم
 و بهم تبریک میگوییم.
تاریخ ایران سرشار از حوادث خونین و کشت و کشتار و بگیر و ببند از سوی
 کشورهای بیگانه است و در بیشتر مواقع هم دشمن به کمک خود ما ایرانیان!
 برما پیروز شده و ده ها و صدها سال در آنجا اطراق کرده و سوزانده و کشته
 وخورده و برده و این پرسش همیشه در ذهن عده ای کاوشگر بی پاسخ مانده
 که دشمن چگونه توانسته با ساز و کاری اندک بر ملتی با سابقه طولانی زیست
 محیطی ومراودات تجاری وفرهنگی با همسایگان و ماورای مرزها و شناخت
 آداب و سنن کشورهای گوناگون به این آسانی چیره شود، آیا چون ما ملتی
 پراکنده، ترسو، ناکارآمد ،فرصت طلب ، خود بین و درپی سود و زیان خود هستیم
 یا اینکه ملتی یکپارچه ،شجاع ، متفکر و دلسوز و از جان گذشته؟
 با پوزش از تمامی شما ، من گزینه اول را نزدیکتر به خودمان می بینم!
وقتی به احوال و رفتار ایرانیان خارج نشین پیرامون خود و دیگر کشورها
 نگاه می کنم و می بینم که چگونه سعی می کنند با هر مشقتی که  هست
پولی پس انداز کرده تا برای خود کسب و کاری راه انداخته و به اصطلاح 
آقا و خانم!  خودشان باشند تا مجبور به آموختن و همکاری با مردم کشور
 میزبان نشوند و اگر نگویم همه، اما درصد بالایی از تحصیل کردگان ما در
 خارج، یا راننده تاکسی هستند  ویا دارنده کیوسک و یا، مهمان دولت میزبان !
 و این همه برای این است که اول از همه  تلاش اندکی برای یادگرفتن زبان و
 قانون و آداب و فرهنگ زندگی در غرب را می کنند و به همین دلیل  هم،
 ازهمراهی   و همکاری با آنان سرباز زده و رانندگی تاکسی و فروشندگی
در کیوسک های تنگ و تاریک را ترجیح داده و در یک کلام ، تیمی تک نفره
 تشکیل داده اند و اگر هزار سال دیگر هم در خارج زندگی کنند و اسمشان را
 ازاسکندر به (الکساندر) واز صدیقه به ( سالی) تغییر بدهند بازهم در زمانی
که لازم باشد همان اسکندرکله پوک وهمان صدیقه مشنگ که بودند هستند و
 از همجواری با غرب، فقط سگ نگهداری را یاد گرفته اند و بوتاکس کردن
 لب و گونه و تاتوی چشم و ابرو را و تا زمانی که این رویه را پیش می بریم
وصادقانه به اصلاحات اخلاقی خویش نمی پردازیم،نمی توانیم اصلاحات دیگری
 را در سطح کشور انجام داده وچشم امید به ظهورقهرمانانی همچون
 ستارخان و باقرخان و ابومسلم خراسانی بدوزیم،پس تا آن زمان،
 زنده باد پهلوان پنبه ها تاریخی!