۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

((در خبر است،اول چیزی که آدم و حوا در بهشت تناول کردند
انگور بود،لاجرم در عیش و نشاط افتادند))


پاییز که آمد


 گیسوانت را به انگشتان نوازشگر نسیم بسپار


و با دل سپردن به اواز قناری ها


عاشقانت را بیاد آر


تا آنجا
بر فراز البرز


به همراه گردن افراشته ترین دختران دهکده


شرقی ترین ترانه هایمان را فریاد کنیم


پاییز که آمد
همه انگور می شویم...
مهربان یار

وقتی از دشت های دور
عبور می کنی

برایم کمی گل بابونه بچین
وخوشه ای گندم بیار

حریق دیروز


تمام باغ را با خود برد

و قارقار کلاغان مترسک سوار
به گوش می رسد هنوز

اینجا...

زبان عاطفه سنگین
و دستان نوازش کوتاهند

بیا و مشتی عشق
بر این مزرعه بپاش...

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

در آسمان خیال من
پرنده هم 
پرواز نمی کند


باران هم
به بام خانه ی من
ترنمی آغاز نمی کند


سیب هم
این میوه ی گناه
این رانده از بهشت
در خلوت هوسناک باغچه
دستی بسوی من
دراز نمی کند


پس ماندگان روز
قی کردکان شب
در گرگ و میش رفتن و ماندن
مرددند...!


آیا جذام عشق
روییده در دلم...
یا اینکه مرده اند
مردان ارزو..؟
گویند ز گل زاده پری وار منم
سرمایه ء آسمانم و چار* منم
اما به شگفتم هر شب از آینه ها
پرسند چه شد؟ که این چنین خوار منم

گویند مرا ز آمدن رازی هست
رفتیم اگر، دوباره آغازی هست
گویند به هر خانه در بازی هست
گم گشته کسی نیست و پروازی هست

افسوس که زان سریر پاک افتادیم
بدخوی و دژم ره ضحاک افتادیم
گرگیم و عجب نیست بر این سفرهء خون
از منزلت خویش به خاک افتادیم

نه پیله تنیدیم و نه پروانه شدیم
نه همسفر خویش و نه بیگانه شدیم
نه دمخور فرزانه نه دیوانه شدیم
آدم نشدیم و دیو افسانه شدیم...!

چار*: شایسته و سزاوار(ناظم الاطبأ)









۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

بخوان و بدان...

بارانی که در توفان ببارد،به دریا خواهد رسید


منتظر کسی که به( انتظار) عادت کرده، نباید ماند


کسی که فرصت ها را می سوزاند،آینده ی پرآهی خواهد داشت...


عشق، تنها غنیمتی ست که در جنگ به دست نمی آید


صبوری بیش از حد،یعنی تایید حماقت...!

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

در سوگ چنار ۱۲۰۰ساله نیاسر اصفهان

کبوترها که از شاخه پریدند
تبرداران درختی سر بریدند

که آویزند چراغ خویش در باد
مگر خاموشی کسری ندیدند!؟

۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

بازی با کلمات...


بازی با کلمات(کاریکلاماتور)

سکوت وقتی به لب رسید،خود را شکست

طلا فروش،تنها کسی ست که قدر زر را نمی داند

خنده،تنها نقابی ست که غم را می پوشاند

رازهای قفل را،از کلید باید پرسید...!


حوا تنها زنی بود که سیب را گران خرید

پروانه تا پرید،خانه اش را فروختند

آدم خودبین ، آینه را شکست تا بیشتر دیده شود

برای اینکه غم هایش را بخنداند،خود را غلغلک می داد...!


من آشنا کبوترم...

بخوان بنام زندگی حدیث این کتاب را
کرشمه ای دگرنوا،ز ساز دل رباب را

هنوز زنده ام به عشق و باز، جذبه های رود
به خویش می کشاند این، سفینه ی سراب را

پرم اگر چه سوخته ز تیر هر کرانه ای
من آشنا کبوترم،پریدن عقاب را

در آزمون زندگی شرنگ بود و شوکران
به شهد جان خریده ام،حلاوت شراب را

مگو چرا حبابکی بروی رود می رود
به سبزه می رساند او،طراوت گلاب را

پلی شود دو دست تو که توامان مدد کند
ز صخره ها و موج ها،کشیدن طناب را

بیا که در سلام هم به روشن سحر رسیم
که سایه سار سرد شب،نمی دهد جواب را


گوشم از زمزمه ی عشق تهی ست


و دلم می شنود


که کسی پاورچین


تا در خانه دوید


گفتگوی در و چشم است هنوز...

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

روزهای بی مخاطب،سایه های خواب و بیدار
طعم تلخ بوی قهوه،عشوه های دود سیگار

لحظه های سرد سازش،پتک ساعت بر دقیقه
نرد جانکاه شبانه،صبح بی آغوش و کشدار

عکس های یادگاری،قاب های مه گرفته
گریه های بی بهانه،خنده های بی خریدار

حوض خانه بی تکلف،خالی از آواز ماهی
یک قناری می کشد پر،گربه ای بر روی دیوار

رقص دامن های رنگین،بر طناب زرد و آبی
دست خوش بوی نسیمی می خورد بر سیم گیتار

پای گلدانی شکسته آب می نوشد کلاغی
پیچکی هم آنطرف تر تکیه داده بر سپیدار

در سکوت خانه غمگین،دستی از آوار دیروز
می نویسد خاطراتی،روی شیشه،گرم و جاندار

شرح یک روز حقیقی،روی دیوار مجازی
نیم ابری،نیم باران،نیم دیگر...بی کمنتار*

kommentar:اظهار نظر


هرجا افق سر زد کلید صبح آنجاست...

غوغای فردا می نوازد گوش جان را
خورشید می پاشد طلا بر شاخ عناب
بال نسیمی می برد برف زمستان
زآنجا که می زاید زمین،هر روز سهراب

باران ز هر سو بند گیسو را رها کرد
این مژده را باید که تا دریا رسانیم
باور نکن مرگ شقایق را تو از باد
باید دوباره شاپرک ها را بخوانیم

باید دوباره پر زدن تا کوه سیمرغ
از کرکس و کفتارها باید نترسیم
هرجا افق سرزد،کلید صبح آنجاست
آنجا بیا تا حال همدیگر بپرسیم

درباده ی شب نیست دیگر جرعه ای بیش
امشب بیا تا صبح فردا همنشین باش
شاید مجال دیگری ما را نباشد
ای آخرین شرقی،تو مارا آخرین باش

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

سایـــه ها
روز را بر دوش می کشند

وکوچـــه
قدم ها را وزن می کند

مگســی
وزوزکنان تابوت الفبا را با خود می برد

و شاپـــرکی
صبر را غرغره می کند

با هجــوم تاریکـــی
درزهای پنجره از آه پر می شوند

پــــــرده
مغموم گیسوانش را تاب می دهد

و آینــــــه
نقاب از چهره بر می دارد


در با بی حوصلگی می گوید
شـــب
طولانی ترین فصل هاست

و کفش های تمنــــا
پابرهنه به خواب می روند!


افسرده تر از هوای پاییز شدیم
غمگین تر از آواز شبآویز شدیم


بس با غم کار و نان گلآویز شدیم
چون آدمک غروب جالیز شدیم!

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

ای که دل هاتان دنگ


عشق هاتان ارزان


به کبوتر سوگند


سقف رویاهاتان


با سر انگشت هوس


خالی و سرد و حقیرانه

فرو خواهد ریخت...

منظومه ی مردارها...

حالم اصلن خوب نیست از دیدن تکرارها
از دویدن در مدار صفراین پرگارها

از هراس گم شدن در کوچه های خیس و سرد
از صـدای خنـده در مـکاره ی مـکارها



حالم اصلن خوب نیست از سوگ صدها چلچله
مشت سنگین هزاران سایه بردیوارها!

حالم اصلن در زمستان بدتر از بد می شود
هم ز سوز سرد دی،هم زوزه ی کفتارها

از نگاه آینه پیداست حالم خوب نیست
می هراسم بس  در این منظومه ی مردارها!


دارم از ترس میمیرم...

هوای کوچه تعطیله
چراغ شهر خاموشه


صدای سربی عابر
داره غم نامه می فروشه


تو چشم غول جادوگر
هزارتا قصه پنهونه


هزارتا شعر ناگفته
هزارتا ساز وارونه


شبای خونه دلگیرن
هجوم سایه و دیوار


دارم از ترس می میرم
تو بمب ساعت اخبار


کسی هم فکر فردا نیست
همه درگیر دیروزیم


برای نسل آینده
داریم چل تیکه می دوزیم


یکی باید همین امروز
همه سقفا رو برداره


شاید الان کسی باشه
که فکر خودکشی داره 

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

کیــش و مــات


باز امشب ز کنج سینه ی من
کودکی با شتاب بیرون جست
برگ های درخت خاطره را
یک به یک سر زد و بهم پیوست


باز امشب هوای خانه ی من
بغض آلوده بی سخن گویاست
در پس پرده های وهم و شکیب
یادگاری ز نقش یک رویاست


کودک بی بهانه ی دیروز
ابی آسمان کرانه ی اوست
دست هایش دو شاخه ی گیلاس
باغ و بستان،تمام خانه ی اوست


می رود با کبوتران تا بام
دامنش از ستاره نورانی
می کشد بر نسیم با انگشت
عکس قلبی ز عشق پنهان


دختر سرخ پوش شیرین خوی
میل فرهاد و بیستون دارد
در نگاهش نهفته رازی چند
خون گرمش تب جنون دارد


آه اینجا چه سرد و بارانی ست
ساحلی خیس و ضربه ی امواج
آنکه هر شب ستاره بر می چید
آسمانش چه ساده شد تاراج...!







































۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

کدامین چشم می بیند برای ما...

































که می داند که چشم گریه بیتاب است و
قلب غصه می سوزد
و حسی دم به دم 
لبخند از آیینه می دزدد


تحمل واژه ی جهل است و نادانی
در این آبشخور تکرار


کجا دارد گرسنه صبر گندم زار؟
کجا دارد گرسنه طاقت دیوار؟
کجا دارد گرسنه ترس از آوار؟


قلم بس ناتوان و غصه پرزور است
تمام سینه ام از درد ناسور است
کدامین پای می خیزد برای من؟
کدامین دست می بخشد برای تو؟
کدامین چشم می بیند برای ما؟
بیا...
این خون رنگین قلم از من
غریو زندگی بخش قدم، از تو...



































۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

باید به تماشا ببرم پنجره ها را...

تا گریه کنم بغض همه خاطره ها را
باید که به توفان بدهم ناسره ها را

باید که شبی بی خبر از پرده و دیوار
با خود به تماشا ببرم پنجره ها را

باید دوسه جامی ز رگ باغ بنوشم 
کآشفته کنم خواب همه زنجره ها 

کو پولک خورشید که بر شب بتکانم؟
بیرون کنم از خانه همه شب پره ها را

باید نفسی تازه کنم بی غم و تشویش
باید به دل آب دهم دلهره ها را






خسته ام...


هر چه ماندم به راه بستر رود
گره از بغض من کسی نگشود

نسترن بر سرم شکفت و دمید
برلبم غنچه های قهرآلود

دستهایم چو شاخه های ترنج
ترش و تلخ زمانه سهمش بود


بوی باران گرفته باغ تنم
آه شد شعله ،ریشه ام پیمود

خسته ام از حضور پوشالی
خسته از سایه های سرد حسود

گر امیدی به روز هشتم بود
می پریدم، ز هفت رنگ کبود



دوباره مست تر از باغ انگور...







شب است و موج دریا نرم و لغزان
صدف پوشیده ساحل را ز هر سو


به روی ماسه ها خوابیده مهتاب
پریشان کرده بر امواج گیسو


و چون هرشب کناری بستری سرد
خیالم را به رویا می سپارم


گهی نیلوفرانه می زنم چرخ
گهی از رقص و رفتن،بیم دارم


کسی می خواندم هر شب بر خویش
ز پشت صخره های بیم و امید


کسی از جنس اطلس های مشرق
و شب پر می شود از بوی خورشید


دوباره مست تر از باغ انگور
همه شورم، همه شوقم،همه نوش


بیا ای خواب او اینجاست،اینجاست
همان رویای گرمابخش آغوش





ژاله ابیض