۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

سالی که رفت ومرد...

آمد به صد درود
این پیر ناگزیر
اینک که میرود
گویی که نور بود 
در چشم نیمه خواب
گویی که آمدست
تاپای خسته را
با چرخ لحظه ها
شاید دهد شتاب
اما...دریغ و آه
آنک چنان پریش
با کوله باری از
اندوه و درد و ریش
چون سایه دور شد
پاساب و روسیاه
سالی که بی هدف
هر روز و ماه را
در برکشید و خورد
سالی گرسنه بود
سالی که رفت و مرد...!

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه


گفتگوهای بی پرده،بی تعارف

ما هرگز عوض نمی شویم فقط،
وقتی که مردیم، شبیه هم خواهیم شد...
***
آینه می داند
زنی که هر شب در برابرش نقاب از چهره برمی دارد
دیرزمانی ست که خودکشی کرده...
***
برای لحظه ای قدرتمند بودن،تمام عمرمان را باج می دهیم
چه ارزان فروش مردمانی هستیم ما...
***
پیروزی از آن کسی نیست
 در نهایت همه باید اجساد مردگانمان را بردوش حمل کنیم
بعد از جنگ...
***
بعضی ها مانند تگرگ می مانند پرسرو صدا و سهمگین
اماهمینکه بر خاک می افتند،می بینیم که قطره ای بیش نبودند...
***
برای لمس حقیقت،باید از دیوار توهم گذشت...
***
زمانی که بردگان شورش کردند،مذهب به کمک اربابان آمد...
***
وزن گوشواره زنان بال مگسی هم نیست،اما هستند مردانی که با دیدن آن تعادلشان بهم می خورد...!
***
حماقت انسان را می توان مهار کرد،آنچه مهار شدنی نیست حیلتی ست که برای نفهمیدن  بکار می گیریم...
***

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه


قداست زمین لکه دار شده
ودیگر هیچ کودکی را 
دریا پس نخواهد داد
و هیچ چلیپایی ساخته نخواهد شد تا
 رسالتی را بر سر پا نگه دارد
و عنکبوت ها بجان هم افتاده اند تا
عریان سازند آنچه را که قرن ها پنهان مانده بود
پس ای انسان
تا نیل دوباره آرام بگیرد و
مریم ها آبستن شوند و
بجای چکاچک شمشیرها،صدای نی نوازان بگوش برسد
برپا خیز و رسول خود باش...

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

شاید صد سال یا دویست سال دیگر ...!
            فرض را بر این بگیریم که فردا به هر دلیلی واقعن پایان این دوره از تاریخ 
        باشد و از روز پس از واقعه ،زمین چرخشی دیگر را آغاز کرده و مردم 
        اینگونه زندگی می کنند:
             افکار،نوع پوشش و نحوه زندگی ما،یکی از رشته های تحقیقی دانشمندان 
         خواهد شد.
      ازدواج، رسمی منسوخ شده و یکی از آیین های یکتاپرستی ما به حساب خواهد
       آمد!
       سقف یا دیواری وجود ندارد و انسان ها برای انتخاب محل آسایش آزاد هستند.
      در کارت مشخصات پزشکی ،گوشتخواری یک نوع بیماری محسوب می شودو
      درنزد هر کسی اگر گوشت حیوانی را پیدا کنند،بعنوان سند جنایت به دادگاه ارائه 
      می شود.
      زنان بجای عطر هر روزگیسویشان را با شاخه گلی تزیین می کنند..
      ماشین به عنوان یک شٕئی آنتیک و مرگبار در موزه ها نگهداری می شود.
      همه از دوچرخه هوایی استفاده می کنند.
      در مدارس کتاب ادیان را به عنوان کتاب تاریخ دوره جاهلیت به دانش آموزان  
      درس می دهند.
      هیچ پدر و مادری از فرزند خود نگهداری نمی کندو کودکان از بدو تولد به
      سازمان(انسان پروری) سپرده می شوند.
      تمام کارخانه های لوازم آرایشی و سرویس پخت و پز منهدم شده و هر روز
      کپسول مواد خوراکی به همراه سبدهای میوه هدیه می شود.
      هر نوروز فضای محل اقامت سالمندان را با اسپری ):سبزی پلوماهی خوشبو 
       می کنند.
      زایمان طبیعی یکی از اعمال شکنجه زنان در دوران (ماقبل تاریخ)نامیده 
       می شود.
      جنگ و بمب یکی از دستآوردهای دوران توحش به حساب می آید.
      مردم به هنگام روبرو شدن باهمدیگرو سلام معمولی شعار یکی برای همه و 
      همه برای یکی را بکار می برند.
      وظیفه پلیس دانه دادن به پرندگان و مراقبت از درختان است.
      هر کس خدای خود بوده و آسمان به عنوان منبع همیشگی زمین مورد مراقبت
       ویژه قرار می گیرد.
      انسان ها هر روز با موسیقی ورقص آیین رستگاری را بجا می آورند.
      و...
      (شاید این یک آرزو و یا یک هشدار به خودمان باشد)
    هرچه هست  باورکنیم که دور نیست...!
      ژاله ابیض
      
      
      
      

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه


در عصربی تفاوتی ها
حالا به من چه که  ستارگان از چه تشکیل شده اند
من فقط نور می بینم و همین
 برای دوست داشتن آن ها کافی ست...

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

تاریخ، همان جعبه سیاه ملت هاست
غفلت از آن، یعنی تکرار فاجعه...

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

رج زد ودرهم تنید،تا هنرش شد پدید
گردن البرز برف،بافته شال سپید

دشت که لب تشنه بود،دامن دل را گشود
در  گهربار را،چون قدحی سر کشید

خاک ز خواب گران،غلت زنان چشم شد
سینه خورشید را تا که تواند مکید

گل به چمن باز شد،کوه در آواز شد
چلچله ای نیمه جان،زمزمه ها می شنید

بار دگر زنده شد،پر زد و بالنده شد
گفت که این نقش را،کیست که آرد به دید؟

ابر ندا داد من،باد بگفتش چمن
کوه دماوند گفت،هر چه مرا آفرید
گفت چنین بود و باد،همدلی و اتحاد
هیچ پراکنده ای،نقش نیارد پدید...

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

شین مثل شرم...
و صدها بار دیگرهم شرمتان باد 

و بدانید که حتی، سگ ها هم به هنگام 
دریده شدن لاشه تان  زیر دندان گرگها
به شما رحم نخواهند کرد و فقط تماشا می کنند
در سکوت...!

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

وقتی که با هم زیستن 
هیچ منطقی را بر نمی تابد
و هیچکس 
قانون سهم دیگران را، نمی شناسد
و هیچکس 
از خشونت و مرگ نمی هراسد
و هیچکس
 اخبار روزنامه ها را نمی خواند
وقتی که بخاری مدرسه ای
 بجای گرم کردن، می سوزاند
و پنجره 
 بر روی چلچله های وحشت زده بسته می ماند
وقتی که مسافران جاده های نور
راهی گور می شوند
پس بیاییم
برای بمب های شهرمان
که هر روز در حال انفجارند
و جسد جزغاله شده ی کودکان را 
بر زمین تف می کنند
 شعر بخوانیم
تا اگر مردیم 
شاعرانه بمیریم
نه بی منطق...




۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

گفت:روزنامه های عصر رو خوندی؟
گفتم آره، دیگه چه خبر؟!
گفت : هیچی ،از بس حرص و جوش خوردم
تمام تنم جوش زده،بعد دستاشوطوری فرو کرد
تو جیب کتش که قوزدرآورد و با نوک کفش شروع
کرد به شخم زدن خاک جلو پاش!
با نگاهی شیطانی و لحن موذیانه بهش گفتم:
مردک،جلو پات که چیزی پیدا نمی کنی،باید اون 
دوردورا رو کند و دید که آن نیاکان فرهیخته وخردمند ما
چی تو این خاک کاشتن که هرطرف رو می کنی  
عتیقه پیدا می کنی و کرم خاکی...
رنجیده نگاهی کرد و گفت:
نه تو دانشکده از نیش زبون تو در امان بودیم و نه هنوز.
گفتم:نیش زدن ،بهتر از ساعت ها در سکوت و انتظاردراز
کش سینه دیوار به امید بال مگسی بودنه، مگه نه...!



۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه


۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

اگر 
هزاران قفس هم بسازید
بازهم پرواز را 
خواهیم آموخت
و راز خورشید را
به شب های بی ستاره خواهیم گفت
پیوند باغ و باران 
بشارتی ست
به زیستگاه برهوتی انسان
تا 
دریا نگهبان است...

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

بسکه از عالم خود بی خبرم
اشک شد ناظم شب های ترم...!

۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

سایه ای پر کشید و پنهان شد
شاعری دید و گفت با افسوس
فاصله،نام رمز امسال است...!

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

از آن شبی که ماه تحقیر شد
دیگر هیچ پلنگی را 
شوق رسیدن نیست
و پسران عاشق
دختران خیال را
در هیچ برکه ای
 جستجو نمی کنند
مادران
از ترس فرزندانشان
 یائسه می شوند
و دیگر هیچ پنجره ای 
خوشه های پروین را
به تماشا نمی نشیند
ومردان
درخت بید می کارند...!
در زمستان ،گل ها به گلخانه محکوم می شوند...!

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه


۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

مادر جان
در انتظار کدامین خبرهستی
که از آدم ها دل کنده
و گوش 
به مجسمه ها سپرده ای...؟!

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

به مادرش بگویید...
پرنده ذاتش پریدن است
و پرواز 
معنایش انقراض نیست
آنان
فقط کوچیده اند
تا در بلندای دیگری بکوشند!
روندگان
پویندگان راز هستی اند
و آن ها که از رفتن مانده اند
بی شک
درس آزادگی نخوانده اند
و عاقبت
در گندابی از ترس و قفس
همه بوی کافور خواهند گرفت
به مادرش بگویید

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه


۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

من
در انتظار تقسیم خورشید
بدست شب باوران 
نخواهم ماند
من...
قد خواهم کشید
واز تمام حصارها و دیوارها
بلندتر خواهم شد
و آفتاب را که سهم من است
به خانه خواهم آورد
و چشم تمام خفاشان شهر را
به تماشا بخیه خواهم زد

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

تا زمانی که مشغول سنگ پرانی بسوی یکدیگر هستیم،هیچ پرنده ای جرعت پرواز نخواهد داشت...

بس هوا تیره و سنگین شده از بوی کباب

عجبی نیست اگر،پر نکشیدست عقاب

دست توفان درـ این باغ چه شب ها که شکست
تا دگر برنتراود زگلی بوی گلاب

نه امید ثمری ماند و نه پیک سحری
کس نیاموخت کجا،گاه شراب است و کتاب

چه بهاران که خزان گشت و نبارید نمی
از دل سنگ،تراویده مگر قطره ی آب؟


عجبی نیست اگر ،گنج به ویرانه نماند
همه بردند زما،یا که نمودند خراب

چه تقلا کنی ای ملک به آبادی خویش؟
کدخدایان همه خوابند به رویای سراب!


۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

آه اگر می شد
نیشتری برداشت
و تاول قرن های نفرینی را شکافت
و زمین را واداشت
که تاریخ را استفراغ کند
تا...
درختان اخته بخشکند
چشمه ها بجوشند
بنفشه ها برویند
آه اگر می شد...

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

بیچاره آن کسانی که 
در لجنزاری که خود ساخته اند
به دنبال مروارید می گردند...!
پیروزی از آن کسی ست که
آرزوهایش را به هدف تبدیل کند

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

یک دست هم صدا دارد
اگر
با اندیشه همراه باشد...!

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

خاورمیانه
سمفونی مرگ می نوازد
و زمین
آبستن اندوه بزرگی ست
باید بفکر بهشت دیگری باشیم

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

ای مردم...
اندوه دیگری بر دوشم هموار نکنید
که شانه های فرتوت را
تاب این همه تابوت نیست
مگر نمی بینید 
که با تک سرفه ای
فرو می ریزیم...

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

اینجا غروبی تیره تر از فصل پاییز
چادر زده تا مرزهای بی کرانه
می کوشم از این بندها بگریزم اما
کس نیست تا شمعی بیفروزد شبانه

در دشت های جان من انبوه انبوه 
امید می روید ولی باران نپایید
دستی نیامد تا علف ها را بچیند
ابری به خاک خشک ما، لب را نسایید

ای کاش می شد پرده ها را می دریدم
می شد...تمام شیشه ها را می شکستم
از پنجره ،از روزن و از هر چه دیوار
پا تا به سر عریان به تاقی می نشستم

فریاد می کردم که ای مردم کجایید
اینجا کسی پیدا و پنهانش یکی شد
شوریده سر ،رقصنده پا ،از جان گذشته
از قصر هارون جست و آمد برمکی شد

افسوس افسوس از خموشی های ساحل
کس نیست دیگر دل به دریاها سپاریم
امواج بی جان ،صخره تنها ،برکه ها خشک
بشکن سـد صدساله را، باید بباریم!

باید لباس کهنه را از تن برآریم
دور از تمام مرده باد و زنده بادا
باید دوباره آتشی افروخت، رقصید
دل را به دریا زد ، به دریا زد، به دریا...

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

مردگان شایسته احترامند
اما...
زندگان محترم ترند

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

پیوسته نگاه ما به خون آلودند
آرامش ما را به جنون فرسودند
گفتند فرشته ازپس- دیو آید
این جمله ببین چه واژگون فرمودند!

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

هر شام که با خیالت در آمیختم
شاخه گلی بر دیوار آویختم
بگو زمستان بیاید
برف ببارد
و توفان درو کند
این خانه(هوای)پاییز ندارد...

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

آنقدر صدای بیگانه در گوشمان پیچیده 
که دیگر،
صدای هیچ آشنایی را نمی شناسیم
و آنقدر قلبمان از ترس لرزیده
که با هیچ تکانی
فرو نمی ریزیم
نکند بی خبر مرده باشیم...!؟

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

امروز را
بر پتک ثانیه ها به دار می آویزم
و در چادر سیاه شب
تا گورستان دیروزبدرقه می کنم
شما را نمی دانم
اما من، هر روز
قسمتی از جغرافیای تنم را به تاریخ می سپارم
تا در فردای ناگهان
در گوشه ای از خاک وطن
سنگ نبشته ای شود به یادگار
آنجا را نمی دانم،اما اینجا
دست های دوستی ،همچنان سردو بی چراغند 
و می دانم
چمدانی را که دیروز بسته بودم
تا فردا باز نخواهم کرد
و هنوزهم
با کلید خاطرات دیروز
قفل تنهایی امروزم را باز می کنم
وبا امید و عشق
سرـ زندگی را گرم کرده ام
کسی چه می داند
شاید فردا
 جفت شش بیاید...!

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

چرخ در باد زدن،بال شکستن تاکی
در پس پنجره ها ،چله نشستن تاکی
خشت برآب زدن ریشه نبستن تا چند
تا به کی با من ـ  خود رفتن و رفتن ،تاکی...!؟

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

قبول ضدارزش ها،تایید جهل ماست

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

باز نشسته در سرم مرغ همای باورم
بوی بهار می دهد آب و هوای دفترم

این شب تیره سر شود،گفت به من ستاره ای
گفت که تازه می شود دیدن روی مادرم

گفت نگاه کن افق،پنجره ی سحر گشود
بال کشیدم از قفس،سایه به سایه می پرم

باز نوای عاشقی می رسد از دیار دل
رانده ام آل مویه از شهر به شهر کشورم

مستم از این مژده چنان، نیست مرا زمن نشان
آتش و آب و آینه ترجمه کن ز پیکرم...

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

من فقط خواب دیده بودم ،همین...
اولین بار که نقاشی کشیدم،کلاس دوم بودم.
تو نقاشیم پدرم نبود،مادرم لای یه ملافه ی سیاه ایستاده بود و
برادرم دستاش از گردنش آویزون بود و خواهرم چهارتا پا
داشت،معلمم (خانم روحانی)نقاشی رو برد دفترو بعد هم به من
گفت باید فردا با پدر و مادرم به مدرسه بیام.
پدرم با دیدن نقاشی تعجب کرد و مادرم نگران شد و روز بعد به
مدرسه نرفتم،اما با مادرم رفتیم پیش آقای دکترودیدم که نقاشی
من روی میزش هست.
دکتر مدام سوالهایی میکرد که من اصلن منظورش رو نمی فهمیدم
،بعد از مادرم پرسید:کسی تو خانواده جدیدن فوت کرده،نوزادی 
به دنیا آمده،منزلتون رو عوض کردید ،اتفاق مهمی افتاده؟
پاسخ همه ی پرسش های دکتر، که مادر نگرانم را نگران تر می کرد
،همه با نه به پایان رسید و هنگام خداحافظی دکتر به مادرم گفت که: 
دختر شما دچار افسردگی شدید شده و از یک غم پنهان رنج میبره و باید
تحت مداوا قرار بگیره و نسخه ای داد به دست مادر!.
هر شب قبل از خواب باید قرص می خوردم و بعد از اون روز، نقاشی های 
من اول می رفت دفتر و بعد هم باید به پدر و مادرم نشون می دادم.
من نفهمیدم چرا ،اما می دونم که من اون نقاشی رو شب قبل خواب دیده 
بودم،فقط همین...!!

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

سادومازوخیسم یعنی:
با دست پس زدن 
و با پا، پیش کشیدن!

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

چشم سوم!


گفت :برخیز و بنویس آنچه را که می بینی
گفتم...
نوشتم هرآنچه را که تا کنون با دو چشم دیده ام
گفت نه!
پس از این...
هر آنچه را که با چشم سوم دیدی بنویس
و صبح
شاعری بودم با پنج کیسه ی زباله...!

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

گمشده...
تازه از روستا آمده بود با همان صفا و سادگی روستایی ،لباس های تنش بی سلیقگی صاحبش رو به رخ می کشید و هیکل نافورمش می گفت که خیلی اهل سلامت نیست اما ابروهای کمانی و پرپشت و سیاهی داشت و پوستی سبزه ،که اگر کمی سفیدتر بود زیباتربه نظر می رسید(این رو خودش یک روز با کمی گلایه و کمی  دلخوری نسبت به خودش ،بعد از یک شب نشینی در حال برگشت به من گفت)می گفت می دونی چرا تو بیشتر مورد توجه هستی ،گفتم نه ،مگه من مورد توجه هستم،اگر هم باشم متوجه نشدم،با آرنج زد به پهلوم و گفت آره جون خودت متوجه نشدی،پس اون طنازی ها و عشوه گری ها چیه که از چپ و راست هدیه می کنی!گفتم عجب ،پس هم صحبت شدن و با دیگران صمیمانه برخورد کردن یعنی دلبری و...ای بابا دختر این حرف ها چیه ،وقتی وارد مجلسی میشی خوب باید با مردم ،حتی برای ساعتی هم که شده مهربان و بدله گو باشی،مگه اومدی عزاداری،گفت نه تو خیلی شهری شدی و دیگه حجب و حیا سرت نمیشه!
دوسالی گذشت ودوست عزیز به سروسامان رسید و روزی در خیابان دیدمش تو هوای ابری عینک آفتابی زده بود و سگ پودلی رو دنبال خودش می کشید!با تعجب گفتم اـ ـ تو و سگ،مگه نماز نمی خوندی؟خنده ای کرد و حرکتی!!گفتم حالا چرا تو این هوا عینک زدی،گفت وای... از دست این مردم ! عجله داشت و رفت ،مسیرها عوض شد و فاصله ها بیشتر،چند سالی میشد که ندیده بودمش ،تا تو یک مهمانی در گوشه ایی با چند نفر نشسته بود،نشناختمش،تیپی و هیکلی و لباسی،خداییش زیباترشده بود ،در حین ماچ و بوسه ،مردی ازروبرو علامتی داد ودوست من هم گفت، همونی که برات ازش تعریف کردم و رفت نشست پیش آن آقا و برای من هم صندلی خالی گیر آورد و نشستم،روزهای بعد بیشتر و بیشتر هم دیگر رو می دیدیم و هربار اون آقا بود،دیگه طاقت نیاوردم و پرسیدم فلانی، شوهرت کو؟با خنده گفت فرستادمش روستا ،یعنی خودش هم از اینجا خسته شده بود و حوصله ی شهر رو نداشت،من هم هر چند وقت یکبار میرم پیشش!...دیگه مثل سابق دوستش نداشتم و احساس بدی بهم دست میداد وقتی خیانت رو با چشم های خودم می دیدم،از حرکات و گوشه و کنایه های من متوجه شد و بعد از چندی کم کم زمزمه کرد که از شوهرش جدا شده و فقط باهم رابطه ی مالی دارند!!
چند روز پیش دوباره دیدمش همانطور که داشت گیلاسی تو دهن اون مردک می کرد گفت که یک ماه رفته بوده روستا و تازه برگشته،رفته بود ویلای تازه سازی رو که شوهرش براش ساخته بود بنام بزنه!
نگاهی بهش کردم و گفتم پس باید دوجانبه بهت تبریک گفت،با تعجب گفت چرا؟
گفتم هم بخاطر ویلادار شدنت و هم بخاطرشهری شدن!لبی ورچید و بوسی فرستاد و  گفت اـ ـ ـ برو بابا دلت خوشه،امل !!و چرخی زد و رفت...!

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

ناگفته دارم ای دوست،ناگفته های بسیار
چون گفته ام برآید در ناله های تبدار؟،

بس رازهای پنهان سوزند استخوانم
آبی برآتشم زن،تا لب گشایم ای یار

حال خوشی ندارم،تیره ست روزگارم
دل، چون سپند و چشمم، زاینده رود تکرار

سوگند بر کبوتر،چون ماهیم به بستر
از آب و آتش یاد ،وز گرگ و میش بیدار!

ناگفته دارم ای دوست، ناگفته ها هزارند
گفتم یکی و باقی، باشد به وقت دیدار...

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه






غبار غم نشسته بر سرما
پریده مرغ عشق از دفتر ما
کدامین شب کلید خانه گم شد
که مانده پشت در بال و پر ما...

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

این همه باغ که من در دل وجانم دارم
ترسم آخر همه اش را به خزان بسپارم
بس که اندوه مرا ابر دلم باریدست
غرق واگویه ی شوراب شده دیوارم
از غم و دوری و حیرانی من هیچ مپرس
فرض کن فاخته ام، مرغک بوتیمارم
بند ناف دل و جانم نبریدند زهم
که به تکرار به پروانه شدن ناچارم
شب بارانیم و در طلب خورشیدم
کی بتابی ز برت قوس و قزح بردارم؟

۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

کی شود بسته در مکتب تزویر و ریا
تا در مدرسه ی مهر و صفا بگشاییم!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

شــیر زن
با اینکه به نرمی گل نسرینم
آرام و صبور و اندکی شیرینم
هر بار که غرشی چنین می بینم
یک هفته ز شادی و شعف تامینم!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

انتظار



ای به تمنات همه روز من
آتشی در سینٔه جانسوز من

هوش ز پرواز تو دیوانه شد
آینه تابید و پری خانه شد

ای همه ابیات تو در دفترم
بی تو پراکنده به هر معبرم

کیستی ای جاری سبزینه پوش
رود تو با آتش من ساقدوش

کی بنوازی دل ما را دمی
زخم کجا؟تا تو مرا مرهمی

برسرهرشاخه دلی بسته ای
در قفس انداخته خود رسته ای

آتش و خاکم بهم آمیختی
خام نشد پخته الک بیختی

دیده به در دوختم این انتظار
کی بسرآید که بگیرم قرار
پروانه که پرید، خانه اش هم بفروش رفت
حالا 
نه پروانه ای مانده و نه پیله ای
تنها
 روسری ابریشمین دخترکانند
که گاهی هوس پرواز می کنند!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه


یک عمر گذشت و خود ندانم
خورشیـد کـدام آسمانـم

با هر که پریدم او پرم سوخت
شک دگری به باورم دوخت

زد لاف ز عشق و عاشقم کرد
رنگین چو گل شقایقم کرد

خون کرد دل و به دامنم ریخت
روزم به سیاهی شب آویخت

میخانه و خانه واژگون خواست
لیلا شدم اوزمن جنون خواست!

من سوختم و به باد رفتم
او رفت و منم ز یاد رفتم

اکنون من و سینه ی پر از گور
خالی ز نوای شور و ماهور

می پرسم از این و آن نشانم
خورشید کدام آسمانم...؟




۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه



نفرینت مستجاب باد مادر...

باورکردن ان ها، مشکل نیست مادر
آن هایی که در برابر چشم هزارانی دیگر،
زنده زنده یک دیگر را پوست می کنند و بعد
برای مرده ی هم هورا می کشند...
باور کردن آن ها مشکل نیست مادر
که من از همان جایی می آیم که همه برای
رسیدن، همدیگر را زیر پا له می کنند تا جا برای 
لگدپرانی های بیشتر داشته باشند...
پیدا کردن آن ها اصلن مشکل نیست 
که چون خفاشان دام گستران شب اند و منکران روز،
همانگونه که شیارهای انتظار بر صورتت را،
همانگونه که چشمان به در آویخته ات را، آن ها، تشنگان قدرت اند
 و دامن آلودگان خون...
آن ها را چه به گل لاله عباسی که بر خاک افتادو پژمرد.
به آنان  چه که دستان چروکیده ی تو هر شب گیسوی پرده را
 در چنگ می فشارد واز پنجره ی تنهایی خود ،نظاره گر این راه
 بی پایان است.آن ها چه می دانند که آغوش تو چه بویی دارد!
آنان در میان شعله های خشم و کینه خود
در انتظار استخوانی از تو به انتظارند،تا به دست گرفته
 و در برابر چشمان دنیا اشک تمساح بریزند وازآن
 پلی بسازند تا به مرداب متعفن قدرت رسیده تا بتوانند
دوباره و دوباره ودوباره فرزندان ترا در آن زنده بگور کنند.
آنان چه می دانند که تو ،از این ترفندها بدوری
و برای در آغوش کشیدن فرزند،هر شب تا سپیده به مناجات
مشغول و بانیان این دوری و جدایی را ،به عذابی بزرگتر از درد غربت وعده می دهی
نفرینت مستجاب باد مادر...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

میگن مراد کافر شده...!

آقاجانم تپانچه رو از لای بقچه جهازی بی بی بیرون کشید و چشماش عین چشمای اون پلنگی که عکسشو رودیوار قهوه خونه زمان اوغلو کشیدن شده بود و رو به برادرم گفت،از کمر پدرم نیستم اگه همین فردا زنتو تو این خونه نیارم.
برادرم تازه ازشهر برگشته بود با مدرک مهندس کشاورزی و ماشاالله ماشاالله یک سرو گردن از همه ی پسرای ده بالاتر بود نه اینکه برادرم هست اینو میگم،نه،گلین دختر عمادالله هم هر وقت سردار و می بینه سرخ میشه و دکمه ی پیرهنش اونجا که نزدیک قلبش هست از هم باز می مونه و صداش میشه عین چه چه قناری وقتی سرزیرگوشم می زاره ومیگه:سوگل چشمم کف پاش،صدالله اکبر،یه وقت خیال بد نکنی ها،اما داداشت از همه پسرای آبادی سرتره و من اصلن خیال بد نمی کردم چون گلین میدونه سردار نامزد داره،یعنی قبل از اینکه بره شهربا دختر عمه م نامزد کرد،یعنی آقاجانم گفت نامزد کنن تا وقتی برگشت عقد کنن،اما سردار سه ماه بود که از شهر برگشته بود و انگار خیال نداشت عروسش رو بیاره و تو این سه ماه فقط دوبار اون هم واسه غرغرای آقاجانم به دیدنش رفته و نیم ساعت بعد برگشته رفته تو اتاق بی بی هی مشت کوبیده به دیوار و هی با خودش حرف زده ،نمی دونم چشه از وقتی که از شهر برگشته  عوض شده ،همین دیروز بود که یه ماشین چیپ از شهر اومد آبادی سراغش رو از عمادالله گرفته بود اونم نشانی مارو داده بود و پسره یراست اومده بود در خونه ،خودم درو براش باز کردم ،الله اکبر،الله اکبر اون هم یه سروگردن از پسرای آبادی بالاتر بود با دیدنش دکمه ی پیرهنم اونجایی که نزدیکه قلبمه نمی دونم چرا یهو وا شد و صدای سلامم عین چه چه قناری بود،وقتی سردار رفت بیرون من پشت در صداشونو می شنیدم که دوست سردار ازش پرسید گفتی وسردار گفت نه هنوز،اگه بابام بفهمه خون راه می افته.
سردار از وقتی که رفته بود شهر به آقاجانم می گفت بابا،من از اسم خون رگام یخ بست و تو دماغم بوش پیچید، آخه تازه ماه پیش بود که مراد رو تو آبادی به جرم کافر بودن گرفته بودن و می گفتن توده ای شده و حکمش اعدامه،من نمی دونم توده ای یعنی چی اما بی بی می گفت یعنی مرتد ،یعنی بی دین ،یعنی بی خدا،یعنی اینکه هیچوقت توفیق پیدا نمی کنه بره بالای کوه  زیارت امامزاده نایب،یعنی هرچی هم به درخت چنار تو مسجد که روزای عزاداری امام حسین ازش خون میاد دخیل ببنده ،شبا جنای کافر میان و بازش می کنن و برا همین همیشه بختش بسته می مونه.
وای یا خدای محمد نکنه سردار توده ای شده باشه و دیگه توفیق زیارت امامزاده نایب رو پیدا نکنه،گوشام زنگ می زدن و یکی انگاربا هاون تو سرم می کوبید،دیگه صداشون رو نمی شنیدم و فکر می کردم دور و برم بخاطر بوی خون پراز مگس شده.
دکمه ی پیرهنم رو بستم و گوشه ی چادرم رو که از فشار دندونام کوبیده و خیس شده بودن جابجا کردم ، همش دعا می کردم اون پسره بره تا دیگه بوی خون نیاد،اون رفت و سردار برگشت تو، از وقتی که برگشته بود یه جور عجیبی شده بود و بوی صابونی رو میداد که برا زن رییس ژاندارمری از شهر آورده بودن،دلم می خواست ازش بپرسم چی شده اما می دونستم که جوابمو نمیده .
  تو حیاط سرگرم محبوبه شب و شمعدونیا شدم تا آقاجانم برگشت،آقاجانم همیشه بوی تنباکو که براش هرسال از برازجان می آوردن میداد مثل بی بی که بوی پشم  قالی رو میده،سردار با صدای یاالله آقاجانم اومد بیرون وهمینطور که آقاجانم داشت تو آب حوض دست و صورتش رو می شست از سردار پرسید خوب بابا کی؟ من می دونستم منظورش چیه ،سردار هم می دونست ،آقاجان از پله ها اومد بالا و رفت تو اتاق سردار هم پشت سرش رفت تو و گفت من نمی خوامش...
لوله ی تپانچه روی سینه سردار بود و چشمای آقاجانم شده بود عین چشمای پلنگ رو دیوار قهوه خانه ی عمادالله، دوباره  بوی خون و صدای وز وز مگس شروع شد می ترسیدم ،از آقاجانم می ترسیدم چون خودش تعریف کرده بود که یکی از خوستگارهای خواهرش رو با تفنگ زده بود و من هر وقت به پای لنگ آقاجان سولماز نگاه می کنم می ترسم و هر وقت میرم از چشمه آب بیارم مراقبم که دکمه ی پیرهنم باز نشه و حالا هم ترس تو دلم وول می زنه،دلم گواهی بد میده ،بقول گلین من شاخک هام تیزن این رو هر وقت که خوابش رو تعبیر می کردم و درست در میامد می گفت و چن تا ازبرگه های زردآلوی باغ حاج بابا رو می چپوند تو لپم،آقاجانم لوله تپانچه رو درست روی دکمه ی پیرهن سردار همانجا که قلبش هست فشار میداد که یهو زنگ در رو زدن وبعدهم ...سولماز بود .
راست می گفت سردار،راست می گفت اگه بابام بفهمه خون راه می افته،امروز غروب که سر خاکش بودم بهش گفتم که راست می گفتی ،اون دوستت آقاجانم رو نمی شناخت،اما بهش هم گفتم که خدا رو شکر که توده ای نشده،کافر نشده و حالا سرپل صرات نباید از دره ی آتیشا که توش مار و عقرب و خنجر گذاشتن بترسه،دیگه حالا هروقت دلش بخواد می تونه تا بالای کوه تا خود ـ خود امازاده نایب بره؟!!...

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

وطنم...

باتو سخنی برای گفتن دارم
در باغ تو خواهش شکفتن دارم
بی پرده بگویمت جهانم،وطنم
آنجا که تویی، هوای خفتن دارم!

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

بس که دل را
به سنگ آزردند
دل شکست و
به سینه جا ماند سنگ...!

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

بانوی من
اگر چه ما به حکم طبیعت
یائسه می شویم
و به رسم نجابت
پارسایی پیشه می کنیم

اما گویا
مردان دیرباور قبیله
که بر آتش دل هامان آب توبه می ریزند
نمی دانند که ما ،مادر زاد مادریم
و کودک چندین هزارساله ی عشق را
چون گوهری تابناک
هر شام بر سینه می بریم
یا در خواب
یا در خاک...

ازآن شبی که دیدم
در قبرستانی متروک
پیرمردی مفلوک
به دنبال نام خود می گردد
فهمیدم 
آسمان
 جای امنی برای رفتن نیست
و زمین
آبستن حادثه ایست...